در نوشته های مختلف از برخی ضعف ها ، کمبودها و سمت گیری های صدا و سیما که خود را رسانه ملی میداند ، یاد کرده ام. طبعا اگر رادیو تلویزیون ما بعنوان رسانه عام ، ملی و سراسری با بودجه عمومی تعریف نشده بود ، انتظارات موجود هم کمتر بود ، اما به دلیل برخورداری سازمان صدا و سیما از انحصارپخش امواج رادیویی و تلویزیونی در پهنه کشور،در نگاهی تخصصی آنچه که بیشتربه نظر میرسد کمبودهاست یا توقعاتی که از این مجموعه عظیم میرود ،طبعا بخشی از فعالیت های این دستگاه عظیم نیز قابل قبول و حتی برخی قابل تقدیر است . نمیشود منکر برخی تولیدات مناسب در زمان ها و شرایط سختی همانند دوران کرونا شد .
اما نکته ای که در این یادداشت توجه به آن مد نظرم هست ، یادآوری کار خوب حوزه خبر در تهیه و پخش گزارش های مستند و پیگیرانه خبری مرتبط با مشکلات مردم بویژه در حوزه اقتصاد و معیشت مردم است ،گزارش هایی که با برنامه ریزی ، پیگیری و مشارکت خبرنگاران تهران و مراکز صدا و سیمای ،برای مخاطبان مجموعه ای مفید ، قابل استفاده و استناد میشود.
در سلسله گزارش های تولید و پخش شده در موضوعات مختلف اقتصادی ، اعم از تولید ، توزیع ، واردات ،صادرات ،بخشنامه ها و دستورالعمل ها ، به خوبی مشخص است که علاوه بر تاثیر تحریم های خارجی که در موضوع صادرات و واردت و تخصیص اعتبار یا نقل و انتقال ارز نقشی جدی داشته است ، ضعف در تصمیم گیری به هنگام ، ضعف در اجرا و نیز رسیدگی به تخلفات در سیستم دولتی به خوبی آشکار است ، متاسفانه آنگونه که در اکثر گزارش ها مشهود است ، بسیاری از نا هماهنگی ها که تشدید کننده مشکلات معیشتی مردم است از ناحیه کم کاری یا سو، مدیریت برنامه ریزان و مدیران مرتبط در دستگاه های دولتی به ویژه وزارتخانه های صنعت ، معدن ، تجارت و جهاد کشاورزی و نیزنا هماهنگی مابین این دو وزارتخانه است . با توجه به این گزارش ها ،عجیب است که بعضا مسولان بخش های صنعت و تجارت یا کشاورزی از نقص ها ، کمبودها و ضعف های محرز مدیرتی در سازمان های تحت نظارت حوزه مسولیتی اطلاع کاملی ندارند .
دوستی یک کلیپ از مراسم جشن برداشت انار از روستای مبارکه شهرستان تفت با حضور ساکنان زرتشتی آن روستا که ظاهرا مربوط به چند سال پیش است برایم فرستاده و نوشته بود چه مراسم زیبایی است که ما تاکنون ازش بی اطلاع بوده ایم ، همین نکته باعث شد تا یادی داشته باشم از برخی از همشهریان زرتشتی که طی سال ها از آنها خاطرات خوبی در ذهنم مانده است .
در دوران شش ساله دبستان از جمع حدود ۱۰ معلمی که طی این سال ها در دبستان حضور داشتند ، دو خانم معلم زرتشتی هم بودند. یکی از خانم معلم ها که او را خانم تهمینه صدا میکردیم ،سال سوم دبستان معلم ما بود ، روستا و دبستان ما در ۳۰ کیلومتری یزد بود و برای طی همین فاصله که در حال حاضر با مینی بوس کمتر از نیم ساعت طول می کشد ، ان زمان بیش از یکساعت ماشین در راه بود ، با این وجود خانم معلم ما که احتمالا باید از حدود ساعت شش صبح اماده می شده، خود را به گاراژ و از آنجا به روستا میرساند، حتی یکروز هم تاخیر یا غیبت نداشت ،او مهربان و زحمت کش بود .
در دوره دبیرستان دو تن از دبیران ما زرتشتی بودند ،آقای طهمورث دبیر جبر و مثلثات که سنی بالای ۶۰ سال داشت و در آستانه بازنشستگی بود.رفتارش قدری خشک ، سخت گیر و جدی، ولی پرکار و زحمتکش بود، و آقای فلفلی دبیر زبان انگلیسی که پرتلاش ، جدی و بسیار مهربان بود . برخی هم کلاسی ها که آنزمان از زندگی او اطلاع داشتند میگفتند همسرش هم که اصالتا ایرانی ولی بزرگ شده هندوستان است ،در دبیرستان دخترانه دبیرزبان است و بارها ، هر دو را در زمین زراعی خود مشغول کار کشاورزی دیده اند .
به تازگی از دوستی شنیدم که در نیمه سال ۱۳۹۸ آقا و خانم فلفلی را در سن بالای هشتاد سالگی در زمین های کشاورزی شان در حاشیه شهر دیده است که مشغول برداشت محصولاتی از قبیل گوجه و خیار بوده اند .
در نزدیکی منزل پدری ، در محله دولت آباد یزد، مغازه تعمیرات رادیو ضبط بود که صاحب مغازه و تعمیرکارش آقایی زرتشتی بنام مهربان بود ، فامیل او را نمی دانستیم، همه او را مهربون، ( مهربان ) صدا میکردند ،واقعا مهربان ،منصف وبه کارش وارد بود .چند تن از همسایه های دور و نزدیک آقای مهربان از جمله مرحوم پدر من که اشتراک روزنامه داشتند ، آدرس مغازه او را داده بودند ، نامه رسان چند تا روزنامه را تحویل مهربان میداد و همسایه هابا مراجعه روزنامه شان را در جای ثابت و همیشگی آن برمیداشتند .
برای بیست سال منزلی در یکی از محله های قدیمی یزد ( کوچه بیوک ) داشتیم. همسایه دیوار به دیوار ما، خانواده ای زرتشتی بود ، خانواده ای شامل زن ، شوهر ، پسر و دختر به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگ همسر، نام پدر بهرام ، مادر ایران ، مادر بزرگ کشور و پدر بزرگ اردشیر بود. ، طی این مدت طولانی هیچگاه سرو صدا ، داد و فریاد یا کوچک ترین مشکلی از جانب این همسایه محترم ندیدیم ،برعکس با همان ارتباط و سلام علیک و آشنایی که طی سال ها همسایگی ایجادشده بود و احوالپرسی های صمیمانه و احترام متقابلی که به هم داشتیم ، گاهی که ضرورت مسافرت طولانی پیش میآمد ،کلید درب منزل را به آنها میدادیم تا زحمت آب دادن باغچه کوچک جلوی حیاط را بکشند ، آنها نیز،با روی باز و دلسوزانه اینکار را میکردند ، وقتی که مجبور به جابجایی و فروش خانه شدیم ، قبل از همه و بیش از هرچیز سفارش همسایه خوب و مهربانمان به صاحب خانه جدید داشتیم ، همسایه ای که هم سرمایه و هم اطمینان و امنیت برای آن منزل بود .
جمعی از خبرنگاران و عوامل گروه های خبری به همراه تعدادی از کارمندان شریف ارتش ، در تاریخ ۱۵ آذر ماه ۱۳۸۴ در راه انجام وظیفه و ماموریت کاری و طی سانحه هواپیمای ترابری ارتش به شهادت رسیدند .سانحه ای تلخ و شوکی عظیم و ناگهانی ، به همین زودی و به سرعت برق و باد ۱۵ سال از آن روز گذشت. برخی از این عزیزان را که صدا و سیمایی بودند از نزدیک میشناختم و در زمان مسولیت واحد مرکزی خبر ،مدتی همکاری داشتیم.
مجید عسگری و محمود توران پشتی هر دو تصویر بردار با سابقه واحد مرکزی خبر بودند و در ماموریت های مختلف ، شرایطی متفاوت از حضور در جبهه تا سفرهای متنوع کاری خدمت کردند، البته همواره با صمیمیت و روی خوش . آقای محمود ایل بیگی خبرنگار کارکشته و با تجربه واحد مرکزی خبر بود که ماموریت های کاری موفقی در داخل و خارج از کشور و به ویژه طی دوران دفاع مقدس داشت .اینکه پس از شهادت ، رحلت و از دست دادن هر عزیزی از او ذکر خیر و یاد مثبت میکنیم رسم و رویه خوبی است ،اما در حد شناخت طی سال های همکاری، بدون هیچگونه غلو و تعارفی عرض میکنم که این عزیزان علاوه بر جنبه های کاری موفق و تجربیات بالای تخصصی و هر کدام با بیش از ۲۰ سال سابقه کار ، نیروهایی قابل ،بی ادعا ، تلاشگر ، با اخلاق و در محیط کار بسیار صمیمی بودند . یادشان گرامی و روحشان در آرامش ابدی ، انشالله
از مجموع شهدای رسانه در سانحه هوایی همچنین شناخت و دوستی نزدیکی با آقای حمید رضا خیرخواه داشتم ، جوان فعال و مستعدی که سال های آغازین فعالیت و شکوفایی اش را در تلویزیون می گذراند ، او به نمایندگی گروه اجتماعی شبکه یک سیما همراه با کاروان رسانه ای عازم ماموریت بود .
آقای خیرخواه را از حدود ده سال قبل از شهادتش میشناختم ، او در سال های اواخر دهه هفتاد در دو ،سه درس مربوط به رشته ارتباطات در دانشگاه آزاد مرکز که با آن همکاری داشتم با من درس داشت و از آن زمان ارتباطمان حفظ شده بود ، علاوه بر مجری گری ، کار تهیه کنندگی هم میکرد، او را اخرین بار حدود یکماه قبل از سانحه هوایی دیدم ،در حالی که سرشار از انرژی و شوق برای پیشرفت بود و برای آینده کار، فعالیت و زندگی خود برنامه های زیادی داشت، از چند ماه قبل از آن تهیه کنندگی یک سری برنامه فرهنگی ، اجتماعی بنام مرز پر گهر برای ایرانیان خارج از کشور را بر عهده گرفته بود، با فراهم آوردن مقدمات و تنها زمانی که دو سه برنامه با اجرای خانم ژاله صادقیان روی آنتن رفته بود ،اما سرنوشت او به گونه ای دیگر رقم خورد و با وجود جوانی سانحه هواپیما فرصت حضور بیشتر برای آو باقی نگذاشت .
یادش گرامی و رحمت خدای مهربان بر او باد .انشالله